حكيم ابوالقاسم فردوسى
79
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
زال دختر او را كى و كجا ديد . رودابه به خوى و خرد و فرهنگ چگونه است . روى و موى و بالا و اندامش چطور است . سيندخت گفت : پيمان ببند كه بر جان من گزند نرسانى تا آنچه خواهى و پرسى به راستى جواب بگويم . گرفت آن زمان سام دستش به دست * ورا نيك بنواخت و پيمان ببست سيندخت وقتى سوگند او را شنيد زمين ادب بوسيد ، بر پاى خاست و گفت : اى سپهبدِ روشن روان ، من همسر مهراب ، مادر رودابهام رودابهاى كه زال از مهر او آذر به جان دارد . اگر دودمان شاهى كابل گنهكار است و ما سزاوار سرورى نيستيم دل بىگناهان كابل را به آتش خشم مسوزان . من اينك تنها و دردمند پيش تو بر پاى ايستادهام . خواهى ببند ، خواهى بكش ، خواهى بنواز . سخنها چو بشنيد از او پهلوان * زنى ديد با راى و روشن روان به رخ چون بهار و به بالا چو سرو * ميانش چو غرو و برفتن تذرو سام گفت : پيمان من همچنان استوار است ، و اگر جانم برود پيمان نمىشكنم ، و نيز بر اين همداستانم كه زال رودابه را به زنى بگيرد . در اين باره نامهاى به منوچهر شاه نوشتهام و با زال فرستادهام اميدم آن است كه او نيز به اين پيوند رضا دهد . سيندخت گفت : مرا اين آرزوست كه چماند به كاخ من اندر سمند * سرم بر شود باسمان بلند اگر سپهبد اين اميدم را برآورد و به كابل درآيد همه از فخر سر به آسمان مىساييم و جان نثار راهش مىكنيم و چون لب سپهبد را پر خنده ديد و دانست كه با او و شوهرش بر سر كين نيست پيكى به كردار باد به كابل فرستاد ، اين مژده را به مهراب رساند و به او پيغام داد كز انديشهء بد مكن ياد هيچ * دلت شاد كن كار مهمان بسيچ چون دو روز گذشت سيندخت اجازهء بازگشتن به كابل طلبيد .